خانه » ادبیات » قصه و داستان » حکایت‌های نماز

حکایت‌های نماز

حکایت‌های نماز

?
مرتضی دانشمند
?
دزدی که توبه کرد

?
یک نفر پیش پیامبر (ص) آمد و گفت: «من مردی را می‌شناسم که روزها نماز می‌خواند و شب‌ها دزدی می‌کند.»
پیامبر (ص) به او فرمود: «نماز او باعث می‌شود که دزدی را کنار بگذارد.»
مدتی بعد، مرد را دیدند که به مسجد آمده، دست به دعا برداشته و از خدا می‌خواهد که او را ببخشد.
پرسیدند: «ای مرد! چرا ناراحتی؟ چرا گریه می‌کنی؟»
گفت: «من پیش از این دزدی می‌کردم؛ اما حالا توبه کرده‌ام و هر چه از مردم دزدیده‌ام به صاحبانش برگردانده‌ام. حالا هم از خداوند می‌خواهم که مرا ببخشد.»
«نماز را برپادار؛ نماز(انسان را) از زشتی‌ها بازمی‌دارد (سوره‌ی عنکبوت، آیه‌ی ۴۵).»

?
??
???
نابینا و نماز جماعت
?
نابینایی پیش پیامبر (ص) آمد و گفت: «من خیلی دوست دارم به مسجد بیایم و با شما نماز جماعت بخوانم؛ اما کسی نیست دستم را بگیرد و به مسجد بیاورد.»
پیامبر یک راه خیلی خوب به او نشان داد، مرد از پیامبر تشکر کرد و به خانه رفت. از آن روز، مرد نابینا روزی سه بار به مسجد می‌آمد، نماز می‌خواند و بسیار خوش‌حال بود. مردم نمی‌دانستند چه کسی او را به مسجد می‌آورد؛ اما ریسمانی را می‌دیدند که از درِ خانه‌ی نابینا تا درِ مسجد کشیده شده است.
?
??
???
آیا نمازم قبول است؟
?
مرد سؤالی داشت که جوابش را نمی‌دانست. او هر روز نماز می‌خواند؛ اما نمی‌دانست آیا خدا نمازهایش را قبول می‌کند یا نه؟ این سؤال را از هر کسی پرسیده بود، چیزی به او گفته و مرد گیج‌تر شده بود. یک روز نزد امام صادق (ع) رفت. امام صادق آن روز با دوستانش درباره‌ی نماز گفت‌وگو می‌کردند. مرد هم رفت و کنار آن‌ها نشست. امام صادق (ع) فرمود:
«کسی که دوست دارد بداند آیا خداوند نمازش را پذیرفته یا نه، باید ببیند آیا نمازش او را از زشتی‌ها بازمی‌دارد یا نه؟ نماز همان اندازه‌ای که از بدی‌ها جلوگیری می‌کند، پذیرفته می‌شود.»
????

پوپک-شماره۲۴۹

 

حکایت‌های نماز-عمو روحانی

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*