خانه » ادبیات » قصه و داستان » خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام

خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام

خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام

این آثار از کتاب خاطرات زیارت، از انتشارت کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان برگرفته شده است.

* * *

 

فراگیرى نماز

بهترین خاطره من از مشهد مقدس این است که وقتى براى اولین بار به مشهد رفتم، وارد حرم امام رضا که شدیم، آن قدر درهاى حرم و خود حرم بزرگ بود که من به پدرم گفتم: بابا! این جا قصر است؟ و پدرم خنده اى کرد و گفت: نه پسرم، این جا قصر نیست، حرم امام رضا(ع) است، امام هشتم ما.

بعد وارد حرم شدیم. پدرم برایم توضیح داد که چرا به اینجا مى آیند و چطور جایى است. وقتى که با آنجا آشنا شدم آرام به طرف حرم امام نزدیک شدم و بیست تومان داخل آن انداختم و از امام رضا خواستم که نماز را یاد بگیرم، چون من هر چقدر با پدرم تمرین مى کردم یاد نمى گرفتم. ولى با این دعا کردن احساس کردم مى توانم یاد بگیرم.

 

 

آرام کنار کتابخانه اى که کنار مهرها بود رفتم و نشستم و یک کتاب یادگیرى نماز برداشتم و از روى آن خواندم، بعد احساس کردم که با یک بار خواندن یاد گرفتم. به پدرم گفتم: بایستید و به نماز خواندن من گوش کنید، ببینید درست مى خوانم یا نه. من هم کمى بلند خواندم. در پایان نماز، چون وضو هم گرفته بودم و نماز ظهر را هم خوانده بودم، پدرم به من گفت: قبول باشد. آفرین درست خواندى پسرم! و در آن لحظه من احساس راحتى فراوانى کردم.

علیرضا عارفى مقدم، ۱۲ ساله، تهران

 

* * *

 

رؤیا در بیدارى

من که الآن ۱۰ ساله هستم سه دفعه موفق شده ام همراه بابا و مامانم به مشهد مقدس بروم. از این سه دفعه، دفعه آخر که به مشهد رفتیم، پارسال تابستان بود. بهترین خاطره من که اکنون برایتان تعریف مى کنم در همین سفر آخر برایم اتفاق افتاد.

درست روز آخر بود که براى آخرین بار دست بابام را گرفتم و با هم به طرف حرم حرکت کردیم. قلبم پر از شادى بود و تند تند مى زد. مى خواستم هر چه زودتر به حرم امام برسم. خلاصه، همراه بابام وارد حرم شدم. خیلى شلوغ بود. اصلا فکر نمى کردم که بتوانم به ضریح نزدیک شوم. دست بابام را محکم گرفته بودم. بابام زیارت حضرت رضا را زیر لب زمزمه مى کرد و من هم گوش مى دادم. بابام مهر نماز را برداشت و شروع کرد به خواندن نماز. در همین موقع نگهان خادمین اعلام کردند که همه از حرم بیرون بروند. فکر مى کنم مى خواستند حرم را تمیز کنند. مردم دسته دسته از حرم دور مى شدند، ولى بابام هنوز مشغول نماز خواندن بود. من که جلوى بابام نشسته بودم در یک لحظه دیدم هیچکس اطراف ضریح امام نیست. فورا به طرف ضریح دویدم. در یک لحظه فکرکردم که خدا را به من داده اند. از خوشحالى دائم ضریح را مى بوسیدم و به آن دست مى کشیدم و صلوات مى فرستادم. فکر مى کردم که خواب مى بینم. ولى واقعا خواب نبودم، بیدار بودم… بله بیدار بودم و به آرزویى که در دو سفر قبل نرسیده بودم، در سفر سوم خود به مشهد، آن هم در روز أخر، رسیدم. أرزویى که براى هر کسى کم اتفاق مى افتد.

محمدعلى مجیدى کوهبنانى ، ۱۱ ساله، کوهبنان کرمان

 

* * *

 

بیقرار زیارت امام

راستش را بخواهید، من اصلاً این لیاقت را نداشته ام که به زیارت مرقد مطهر حضرت رضا(ع) بروم، ولى خیلى آرزو دارم که بروم. زمانى که پدر و مادر و دو برادر کوچکم به زیارت مشهد مقدس رفتند، من کلاس اول ابتدایى بودم و برادر بزرگترم نیز در کلاس دوم درس مى خواند.

من چون خیلى آرزوى این سفر را داشتم با اصرار زیاد، پدرم را راضى کردم که به مدرسه بیاید و برایم اجازه بگیرد، ولى با مخالفت مدیر مدرسه روبرو شدم و مجبور شدم با برادرم نزد مادربزرگم بمانم.

بعد از رفتن پدر و مادرم، من دائم در تخیلات خودم غرق بودم و هر وقت تصویر این مرقد مطهر را از تلویزیون مى دیدم فوراً کاغذ و مدادى را برمى داشتم و سعى مى کردم که آن را حتى به صورت ساده نقاشى کنم. هنوز این آرزو در دلم باقى است که قبل از مرگ، یکبار هم که شده به زیارت مشهد مقدس بروم، ولى چون از خانواده فقیرى هستم و با حقوقى که پدرم مى گیرد به سختى زندگى مان مى گذرد، هنوز به آرزویم نرسیده ام. همیشه سر نماز دعا مى کنم که به این آرزویم برسم.

الآن من در کلاس اول دبیرستان درس مى خوانم. این اواخر یکى از اقواممان به زیارت مشهد رفتند و من باز به خاطر درس خواندن نتوانستم همراه آنان بروم. بعد از رفتن آنان شب در خواب دیدم که به زیارت مشهد مقدس رفته ام. هیچکس آن جا نبود و نمى دانم دقیقاً چه ساعتى از روز بود، چون به اندازه اى غرق در شادى شده بودم که فقط سعى مى کردم خودم را سریعتر به ضریح برسانم. وقتى که دیدم اطراف ضریح خلوت است شروع به دویدن کردم و ضریح را گرفتم. قبر امام(ع) چه نورانى بود. تمام آن محل از نور مرقد ایشان روشن شده بود. صورتم را روى ضریح گذاشتم. چه سرد بود!

من بعد از این خواب بیش از حد بیقرار شده ام و به همین خاطر است که پدرم قول داده است که اگر درسم را خوب بخوانم و خردادماه قبول شوم، اگر عمرى باشد، سعى مى کند تعطیلات تابستان را به زیارت مشهد برویم…. من به زیارت نرفته ام، پس چطور مى توانم خاطره اى داشته باشم. فقط مى خواستم با نوشتن این نامه علاقه خود را نسبت به امام هشتم شیعیان نشان دهم. از شما خواهش مى کنم که برایم دعا کنید تا به بزرگترین آرزویم برسم.

شهناز بازدارى ، ۱۵ ساله، خرم آباد

 

* * *

 

گل سر

دستم را داخل جیبم کردم و ده تومانى را لمس کردم. هنوز هم ده تومانى در جیبم بود. وقتى خیالم راحت شد، دستم را از جیبم بیرون آوردم. دیگر رسیده بودیم. از ماشین پیاده شدیم و به راه افتادیم. مادرم به من گفت: مغازه هاى اطراف را نگاه کن. اگر بود بگو تا برویم بخریم. یک یک مغازه ها را نگاه کردم. گل سرى را که مى خواستم پیدا نکردم. با خود گفتم مى روم و از جاى دیگرى مى گیرم. با این فکر قدمهایم را تندتر کردم و ده تومانى را دوباره مچاله کردم و داخل جیبم گذاشتم.

 

اطراف حرم پر از اتوبوس و ماشینهاى دیگر بود. کنار بعضى از ماشینها، خانواده ها نشسته بودند. داخل حرم شدیم. جمعیت زیادى در حال رفت و آمد بودند. کبوتران زیادى هم در حال پرواز بودند. با زحمت زیادى خودمان را به کنار ضریح رساندیم. دستم را به ضریح گرفتم و سرم را به آن چسباندم. در داخل ضریح، قبر مقدس امام رضا(ع) نمایان بود. کنار آن پولهاى زیادى از یک تومانى گرفته تا هزارتومانى پخش بودند. از دیدن آن همه پول تعجب کردم.

از مادرم پرسیدم: مادر این همه پول را کى این جا ریخته است؟

مادرم گفت: مردمى که مى آیند براى زیارت، یا کسانى که نذر کرده بودند.

دوباره پرسیدم: خوب، بعد، این پولها را چه مى کنند؟

مادرم جواب داد: بعد از این که پولها را جمع کردند اول داخل ضریح را تمیز مى کنند و گلاب مى پاشند، بعد با این پولها حرم را درست مى کنند و به محرومین کمک مى کنند. مسجد و مدرسه مى سازند و خیلى کارهاى خوب دیگر.

بار دیگر نگاهم را به داخل ضریح انداختم. دستم را داخل جیبم کردم. ده تومانى را بیرون آوردم و داخل ضریح انداختم. مادرم هم خوشحال بود… ده تومانى در میان پولهاى دیگر گم شد.

مریم دشتى ، ۱۱ ساله، کلات نادرى

 

* * *

 

فریادرسى در بیابان

پنج سال پیش بود که براى اولین بار همراه پدر و مادر و خواهر و برادرم، با ماشین ژیان راهى مشهد مقدس شدیم. با این که نیمى از راه مشهد را پیموده بودیم، ناگهان در سربالایى ماشین ما سرعت خود را از دست داد، به طورى که در آن آفتاب داغ و سوزان، با بودن خواهر کوچکم، مادرم و ما از ماشین پیاده شدیم وپدرم مجبور شد که آن سربالایى را به تنهایى بالا رود. پدرم هر کارى که از دستش برمى آمد کرد، ولى بیهوده بود.

مدت دو ساعت در بیابان بدون آب و غذا ماندیم. خواهر کوچکم ناراحتى خودش را بر زبان مى آورد و ما هم دیگر نمى توانستیم تحمل کنیم، ولى خم به ابرو نمى آوردیم.

کم کم تشنگى و گرسنگى و خستگى بر ما غلبه کرده بود. من نگاهى به سوى آسمان انداختم و دستهایم را به سوى آسمان بلند کردم و گفتم:

یا امام رضاى غریب! ما براى زیارت به سوى تو مى آییم. کارى کن که بیشتر از این عذاب نکشیم.

خدا شاهد است بلافاصله ماشینى ایستاد و به کمک ما شتافت. گویا راننده اش مکانیک بود. فورى در عرض یک دقیقه ماشین ما را به راه انداخت. آن وقت من به عظمت خداوند و امام رضا پى بردم.

عبدالرضا محمدزاده قانع، ۱۳ ساله، تبریز

 

 

خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام-عموروحانی

 

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*