خانه » ادبیات (برگه 30)

ادبیات

شجاعت امام جواد.ع

 بغداد، شهر بزرگی بود. مردم شهر، از صبح تا شب کار می‌کردند،‌ زحمت می‌کشیدند؛ ولی از زندگیشان راضی نبودند. مردم بغداد از مأمون که آدم بدی بود، می‌ترسیدند و دلشان نمی‌خواست او حاکم باشد.

ادامه مطلب »

سایه‌های جنگجو

مادر، در کنار پسر کوچکش نشسته بود و برای او لالایی می‌خواند تا به خواب برود. پسرک با چشم‌های باز، در تاریکی به مادرش نگاه می‌کرد.

ادامه مطلب »

روباه مکار و بز کوهی

روزی و روزگاری روباه بسیار حیله‏گری زندگی می‏کرد که همیشه دوست داشت به دردسر بیفتد تا بتواند با کمک هوش خود و نیرنگ برای آن راه حلی پیدا کند.

ادامه مطلب »

رضایت مادر

پیامبر (صلی الله علیه وآله) به بالین جوانی آمد که درحال جان دادن بود اما سختی جان دادنش به حدی بود که نمی توانست شهادتین را بگوید.

ادامه مطلب »

دعای باران

در زمان حکومت معتمد عبّاسى خشکسالى شد و همه جا را قحطى فرا گرفت ، لذا خلیفه دستور داد که مردم نماز باران به جاى آورند تا رحمت الهى نازل گردد.

ادامه مطلب »

دست بریده

 طبق دستور حضرت علی.ع ، دست غلامی را که دزدی کرده بود قطع کردند.غلام در حالى که از دستش خون مى ریخت ، بلند شد و رفت.

ادامه مطلب »

داستان سوره همزه

توی یه شهری دو تا برادر زندگی می کردند به اسم همزه و لمزه. همزه و لمزه جلوی دیگران و پشت سرشون مردم رو مسخره می‌کردند. برای همین هیچ کس اون ها رو دوست نداشت.

ادامه مطلب »