خانه » ادبیات » قصه و داستان » من هم بابا دارم!

من هم بابا دارم!

حضرت علی از کوچه ای میگذشت بچه ها مشغول بازی بودند اما در گوشه ای بچه ای غمگین نشسته بود حضرت با اینکه خیلی کار داشت امادلش راضی نشدکه آن کودک را غمگین ببیند پس جلورفت

وازاو علت ناراحتی اش را پرسیداوگفت:که چون بابا ندارد بچه ها اورا بازی نداده اند .

حضرت دست نوازشی برسرکودک یتیم کشید وبه او فرمود: من همین جا می نشینم برو وبا بچه ها بازی کن واگر گفتند بابا نداری بگو آن مردی که آنجا نشسته بابای من است .  

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*