خانه » ادبیات » قصه و داستان (برگه 2)

قصه و داستان

حسین از من است و من از او هستم

حسین از من است و من از او هستم نگاه پیامبر (صلی الله علیه و آله) به نوۀ کوچکش بود. حسین به دنبال بچه‌ها می‌دوید. بچه‌ها فریاد می‌زدند و فرار می‌کردند. یاران پیامبر(صلی الله علیه و آله) می‌خندیدند. حسین(علیه السلام) از این سو به آن سو می‌دوید. مثل آهو جست ...

ادامه مطلب »

حکایت‌های کوچک از زندگی حضرت علی(ع)

حکایت‌های کوچک از زندگی حضرت علی(ع) مرتضی دانشمند روز برادری یک روز پیامبر(ص) مردم مدینه را صدا زد و به آن‌ها گفت: «امروز روز برادری است.» عده‌ای با تعجب به یک‌دیگر نگاه می‌کردند و می‌پرسیدند: – روز برادری؟ یکی می‌گفت: «ما که برادر داریم.» دیگری می‌گفت: «من چهارتا برادر دارم.» ...

ادامه مطلب »

داستانی از کودکی و علم امام هادی (علیه السلام)

داستانی از کودکی و علم امام هادی (علیه السلام) حدیثی درباره‏ کودکی حضرت هادی است، که نمی‏دانم شنیده‏اید یا نه؛ وقتی معتصم در سال ۲۱۸ هجری، حضرت جواد را دو سال قبل از شهادت ایشان از مدینه به بغداد آورد، حضرت هادی که در آن ‏وقت شش ساله بود، به همراه خانواده‏اش در مدینه ماند. پس از ...

ادامه مطلب »

خاطرات جبهه

خاطرات جبهه   غولِ عراقی   دوتا از بچه‌ها یک غول را اسیر گرفته بودند؛ البته غول که نبود، یک سرباز عراقی بود که گُنده و درشت بود. پرسیدیم: چه‌طوری اسیرش کردین؟ خند‌ه‌کنان گفتند: این دور و برها قایم شده بود. بعد هم به خاطر تشنگی لباس بسیجی تنش کرده ...

ادامه مطلب »

قصه حضرت ابراهیم(علیه السلام)

قصه حضرت ابراهیم(علیه السلام) روزی روزگاری شهری به نام بابل بین دو رودخانه دجله و فرات از شهرهای بزرگ و سرسبز آن روزگار بود. اطراف شهر باغهای سرسبزی بود که مردم در این باغها کار می کردند و روزگار خوشی را سپری می نمودند. در شهر بابل پادشاهی بنام نمرود ...

ادامه مطلب »

نوجوانی شهدا

نوجوانی شهدا پاورپوینتی از خاطرات  نوجوانی شهدا که توسط سایت مرکز پاسخگویی دینی آماده شده است.   نوجوانی شهدا-عموروحانی

ادامه مطلب »

خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام

خاطرات کودکان از امام رضا علیه السلام این آثار از کتاب خاطرات زیارت، از انتشارت کانون پرورش فکرى کودکان و نوجوانان برگرفته شده است. * * *   فراگیرى نماز بهترین خاطره من از مشهد مقدس این است که وقتى براى اولین بار به مشهد رفتم، وارد حرم امام رضا ...

ادامه مطلب »

امام رضا علیه السلام و گنجشک ها

 امام رضا علیه السلام  و گنجشک ها سلیمان سبد میوه را جلو امام گذاشت. گنجشک از روی شاخه پرید. در هوا بال بال زد. رفت و برگشت. آمد به دیوار چسبید. چند بار جیک جیک کرد. پرید، چرخی زد. لحظه‌ای بعد برگشت. معلوم بود نگران است. امام نگاهی به گنجشک ...

ادامه مطلب »

عروس مهربان

  دختری با شادی آواز می‏خواند. دختر بچه‏ها دست می‏زدند. صدای خنده و شادی از اتاق می‏آمد. اتاق عروس پر از زن بود. بیشتر زن‏های مدینه آمده بودند ؛ اما زن فقیر خجالت می‏کشید به اتاق برود. گوشه حیاط ایستاده بود. همه لباس‏های نو و زیبا پوشیده بودند. زنی که ...

ادامه مطلب »

معلم صبور

 روزى زنى نزد حضرت فاطمه زهراء علیها السلام آمدو سوالی نمود  . حضرت زهراء علیها السلام پس از گوش دادن به سخنان آن زن ، جوابش را داد و آن زن دو مرتبه سؤ ال دیگری مطرح کرد

ادامه مطلب »