خانه » ادبیات » قصه و داستان (برگه 3)

قصه و داستان

گردنبند

پیامبر (صلی الله علیه وآله) به دیدن پاره تنش زهرا (سلام الله علیها )آمده بود .در گردن دخترش گردنبندی را دید که شوهرش علی (علیه السلام) به او هدیه داده بود ،به دخترش فرمود:

ادامه مطلب »

لباس عروسی

عروسی حضرت زهراوحضرت علی(علیهما السلام) نزدیک بوددختر فقیری از حضرت زهرا لباسی کهنه درخواست میکند .

ادامه مطلب »

همسفره با غلامان

وقتی مأموران خلیفه به اجبار امام رضــا (علیه السلام)را از مدینه به خراسان می بردند دربین راه هرگاه  که سفره غذا را پهــــــــن مى کردند حضرت دستور مى داد تا تمامى پیش خدمتان سیاه پوست هم بر سر سفره طعام حاضر شوند؛

ادامه مطلب »

پاسخ قانع کننده

یکی از دشمنان حضرت با سلاحی زهر آلود که در توبره خود پنهان کرده بود نزد امام رضا(علیه السلام) آمد وتصمیم داشت چنانکه پاسخ قانع کننده ای در برابرسوالش از امام دریافت نکرد با همان سلاح امام را به قتل برساند.

ادامه مطلب »

همسفر حج

مردى از سفر حج برگشته ، سرگذشت مسافرت خودش و همراهانش را براى امام صادق تعریف مى کرد، مخصوصا یکى از همسفران خویش را بسیار مى ستود که چه مرد بزرگوارى بود،

ادامه مطلب »

نماز ظهر روز عاشورا

یکى از یاران امام حسین  (علیه السلام)  به نام عمرو بن عبدالله خدمت امام  (علیه السلام)  شرفیاب شد و عرض کرد: یا ابا عبدالله! جانم فداى تو باد!

ادامه مطلب »

مولود کعبه

حافظ گنجی شافعی از علماء اهل تسنن میگوید: «أمیر المؤمنین علی علیه السلام در مکه و در داخل بیت الله الحرام (کعبه) در شب جمعه سیزدهم رجب سال سی ام عام الفیل، متولد شد، و جز او مولودی در بیت الله الحرام تولد نیافته است، نه پیش از او و ...

ادامه مطلب »

من یه دخترم

مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم.

ادامه مطلب »

من هم بابا دارم!

حضرت علی از کوچه ای میگذشت بچه ها مشغول بازی بودند اما در گوشه ای بچه ای غمگین نشسته بود حضرت با اینکه خیلی کار داشت امادلش راضی نشدکه آن کودک را غمگین ببیند پس جلورفت

ادامه مطلب »